سلام
من توی منطقه ۱۴ تهران زندگی می کنم در کوچه هایی نه چندان متراکم و نه چندان خلوت و مردمانی نه زیاد غریبه و نه زیاد آشنا
?
روزهای بسیاری در زندگی، صدای خروسی رو از خیلی دور می شنوم که گاهی با صدای هوهوی کبوترهای پشت پنجره و کمی بعد با صدای چهچه گنجشکهای چنار کوچه مون مخلوط میشه و این سمفونی روزهایی که سرحالم با گرگ و میش دم صبح و هوای مطبوع آغازی نو و روزهای خستگی با صدای نه چندان خوشایند کلاغهای محله به پایان میرسه.
?
هر روز
?
هر روز
?
هر روز
?
خیلی روزها سپاسگزارشون هستم که کمک می کنند تا خواب نمونم و گلچین رزقم رو از دستهای آن لایتناهی رزاق بگیرم و روزهایی هم هست که اخم الود بر می خیزم و دلم هیچ چیز جز سکوت نمیخواهد، حتی زمزمه صدای خودم رو که با لحن همکاران، تون صدای کودکان اطرافم، عتاب و خطاب های والدینم مخلوط می شود نمیخواهد.
?
امروز امروز به این نکته توجه کردم، شنیدن چه نعمت بزرگیه که خیلی از ما ازش محروم هستیم دنیای سکوت برای کم شنوایان ناشنوایان چطوریه؟؟ آیا همه ش تاریکی و ظلماته یا توی اون میشه چشمه های روشنایی رو هم با قلب و روح حس کرد؟؟
?
دنیای شهری ما رو از چه چیزهایی محروم می کنه؟؟؟ و چه فوایدی برای حس شنیدن ما داره؟؟؟
?
نداشتن نعمتی که آخرین حسی است که از آدمها گرفته میشه برای عده ای از ابتدای عمر عده ای قسمتی از زندگی و بعضی در اواخر عمر چطوریه؟؟
?
هیچ وقت بهش فکر کردین تا این آدمها رو بهتر درک کنین؟؟
?
بعد از خودم پرسیدم چه کارهایی باعث میشه تا ما خودمون رو از این نعمت محروم کنیم؟؟
?
نشنیدن صدای والدین، دوست، همسایه، هم وطن، نشنین صدای طبیعت نشنیدن صدای حتی خدا …
?
شما هم فکر کنین…
